.::: قمار عاشقانه :::.


 
Tuesday, December 26, 2006

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید،
دل من گرفته اینجا
ز غبار این بیابان،
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم اما،
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم...
سفرت به خیر اما،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...


تو مسیر پر پیچ و خم جاده زندگی،
بعضی وقتها که پای آدم بسته می شه و به هر دلیلی مجبور میشه خلاف دلش عمل کنه یه زخم گنده رو همون پیچ دل ایجاد میشه و هر چقدر هم که پانسمانش کنی یه روزی، بی دلیل و ناگهانی، عمیق تر و دردناکتر سر باز می کنه و امان لحظه ها رو می بره...
عزیزم،
میشه بفهمی من می دونم که این از همون زخمهاست اما،
چه کنم که بسته پایم...
تو برو و
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...

منم تو این کویر وحشت سر می کنم و روزی که این زخمه سر باز کرد با دردش زندگی می کنم...

 Arya || 2:20 PM


Tuesday, December 19, 2006

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

افشین یدالهی

جان مطلب! بدون شرح ترین مکتوب این روزگاران...

آلبوم جدید علیرضا عصار ضبط شده با همراهی شهرداد روحانی و ارکستر سمفونیک لندن با نام نهان مکن به بازار آمد!

 Arya || 9:59 PM


Wednesday, December 13, 2006

دیروز، سر کلاس، استاد دوست داشتنی، احمدرضا دالوند از جادوی ﭘارسی سخن می گفت.
شیرین و عاشقانه، واﮋه واﮋه از دل می ربود و بر دل می نشاند.
از دوست دیرینی که درمسکو ﭘس از جدال فراوان با مسئولین روس تبار مدرسه به جهت نوشتن نام فرزندش نا امید می گوید: اوستا، دخترم بیا بریم... و مدیر روس مدرسه با تعجب از زبان بکار برده شده می ﭘرسد و فراوان از تاثیر جادوییش می گوید و از حال خوبی که باشنیدن این" نغمه" بر او رفته است ودر نهایت نوشتن نام اوستای کوچک...
او معتقد است اگر دستگاه آوانگار به شعر حافظ شروع به نوشتن کند جز نستعلیق فارسی نمی تواند ثبت کند.
از باستان شناس آمریکایی میهمانی می گفت که ﭘس از دیدن نستعلیق و دچار شدن به جادوی بی بدیلش آرزو می کرد که ای کاش آسمانخراشها با چنین خطوطی تزیین می شد تا شاید نیویورک انسانی تر به نظر آید.
رقص دست و آوای قلم در خوشنویسی ایرانی...
یاد باد یاد گذشته...
چین وچروک های عمیق نشسته بر تارک این دیار حکایت از روزگاران دارد،
حکایت از روزگاران تلخ و شیرین،
سخت و آسان،
تند و آرام...

 Arya || 1:44 PM


Wednesday, November 08, 2006

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو


این که از کجا و چطور شروع کنم رو نمی دونم!
اما مگه غیر اینه که "عشق" تنها با جدایی معنی پیدا می کنه عزیزم؟
تو کجا و کدوم زندگی با رسیدن دو معشوق آتشین به هم آتشفشان عشق از آشیونشون فوران کرده؟
چشماتو واکن! ببین!
مگه غیر اینه که همین دو عاشق که زندگی شون سرتاسر غزلواره های عاشقانه بود وقتی که بهم رسیدن و خیالشون راحت شد اسیر گندآب روزمرگی و زندگی شدن و حالا چشم ندارن تا همدیگه رو ببینن؟ سایه هم رو با تیر می زنن و اگه خیلی آدم باشن فقط نسبت به هم "بی تفاوت" می شن...
اما وقتی آخر یک عشق "جدایی" باشه تا ابد میشه افسانه های عاشقانه نوشت! از زندگی ای که می تونست باشه و نبود! از چشمای یار تا خود قیامت میشه تعریف کرد و زخم عشق رو دلت همیشه یادت می ندازه که یه روزی، یه جایی زیر همین طاق آسمون یه "عشقی" داشتی که وای اگه بهش می رسیدی...
عزیزم!
از من بپذیر که "عشق آتشین" فقط با فراق جاودانه میشه...
امروز تو می ری...
فردا من...
و تا دنیا دنیاست این قصه "روزگار عاشقانه ها" می مونه...

 Arya || 12:46 PM


Monday, October 23, 2006

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند...
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند...


خدایا،خدای من،عزیزم!
تو اون لحظه های آخر هرچی که بهت اصرار کردم فقط و فقط یک روز دیگه بهم فرصت بدی تا شاید تو این یک روز بتونم محرم بشم بهم گوش نکردی.
روم سیاهه خدایا! روم سیاهه!
تلویزیون که رسما اعلام کرد عیده برای اولین سال غم دنیا نشست تو دلم!
بغض کردم!
هنوزم بغض دارم،بغض دنیا تو گلومه...
منو ببخش...
من لیاقت نداشتم محرمت بشم.
هنوزم ندارم...
یا ارحم الرحمین پناه بر تو...


عیدتون مبارک

 Arya || 9:50 PM


Friday, October 13, 2006

"دعا فقط صحنه خواندن نیست ،که عرصه شناختن او هم هست.مونولوگ نیست،دیالوگ هم هست. سخن گفتنی دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت. هم پالایش روح می شود ،هم تقویت ایمان هم دل خرسند می گردد ،هم خرد.
و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار،که سر را هم می بازد، و نه به اضطرار عاقلانه، که به اختیار عاشقانه می شکند.
معشوق، همه وجود عاشق را از دل و جان می خرد و استیفا می کند و این سودای خوش عاقبت در صحنه پر صفای دعا صورت می گیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.
در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق.هم از احتیاج این ،هم از اشتیاق او.هم از انس ،هم از خوف.هم از محبت،هم از معرفت. هم از توبه و انابت ،هم از کرم و اجابت.هم از حاجات معیشتی و زمینی،هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی.هم از تسلیم و هم از تعلیم.
و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد؟"
کتاب "حدیث بندگی و دلبردگی" / استاد دکتر عبدالکریم سروش

بسیار بسیار به دعا معتقدم و اگر من هم بخوام در مورد مزیت ها و محاسنش بگم مطمئنا به زیبایی کلام استاد نمیشه.
تو این شب های لطیف و آسمونی توصیه من خیلی کوچیک اینه که اگر تونستین و وقت کردین یک بار دعای جوشن کبیر رو حتما با معنی اش و صد البته با تمام حضور بخونین. برای من که اثراتش معمولا خیلی زود ظاهر میشه...

سُبْحانَكَ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَبِّ
منزهى تو اى كه نيست معبودى جز تو فرياد فرياد برَهان ما را از آتش اى پروردگار


التماس دعا...

لیس کمثله شی / هیچ چیز مثل او نیست (شوری،11)

 Arya || 11:33 PM


بیا ای ناجی قلبم
بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام...


باز هم مثل پارسال، مثل سال قبلش، مثل سال قبلترش و مثل خیلی سال های دیگه شمشیر بی شرم ابن ملجم مرادی بر سر اسطوره عدالت فرود آمد و اگر قرار باشه باز هم مثل سال های پیش ادامه پیدا کنه دو روز دیگه خاک خجل و شرمنده و روسیاه باید پیکر مرد مردان، شاه شاهان، امیر امیران رو تو خودش جا بده.
باز هم مثل هرسال:
سوخت لاله،مرد لیلی،خشک شد سرو سهی...
چه صبری داری خدایا! چه صبری...
بی اختیار سر هر دعایی به علی قسمت می دم!
چه صبری داری خدایا! چه صبری...



"چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند و به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولیک
ما را به محبت علی بخشیدند..."

 Arya || 11:30 PM


Monday, September 25, 2006

خدایا٬
باید اعتراف کنم که من باختم!
من یک بازنده ام...
تو قمار عاشقانه تو٬ که همه ازت با صفات کریم و رحیم و رحمان وهزار تا صفت خوب دیگه یاد می کنن و من هم از اعماق وجودم قبول دارم اینو٬
باختم...
با بدترین نتیجه هم باختم...
اما خودت می دونی که نباید اینجوری می شد.اینجاش دیگه تو مکار بودی!
نبودی؟
من و تو قرار یک قمار عاشقانه رو داشتیم٬جوانمردانه و منصفانه!
خدایا٬
من فقط یک لحظه غفلت کردم و برگشتم! تو درست تو همون یه لحظه مثل بچه هایی که حاضرن برای فرار از باخت هرکاری بکنن مهره های منو جابجا کردی و من فقط چند لحظه بعد که رومو برگردوندم دیدم همه چیز عوض شده و من لبه پرتگاه_ باختم...
من از اون پرتگاه افتادم چون چاره ای نداشتم.اما ارتفاعش هم خیلی زیاد بود! اونقد که هنوزه که هنوزه از جام پا نشدم! فقط هر از گاهی بزور مهره های شکسته گردنمو بالا میارم و سرکی می کشم تا ببینم چی می گذره این دور و بر...
اگر عادلی٬
من به عنوان یک بنده ات رنجیده می شم اگه همون روزی که وعده شو دادی هر کسی رو نشونی و بهشون نگی که چه کردن تا به عنوان تنبیه این همه بلا نازل کردی سرشون.
از همه مدعی ترم اون وسط٬ از زور این که با حرص و ولع می خوام بدونم و ببینم که همه این چیزا تقاص کدوم گناههای کرده و نکرده است.
من کارنامه می خوام ازت٬هرچه زودتر! بهتر!...
از امروز رمضونت شروع میشه.
همون رمضانی که خودت این همه وعده شو دادی. چشمهای گرفتارم دربدر دنبال دستهای بخشنده ات می گردن. خدایا! من ازت می خوام همون چیزهایی رو که می دونی...
یه آخوندی بالای منبر می گفت:
"طرف میشینه اون بالا و به خدا می گه اینو بده! اونو بده! این کارو بکن! این کارو نکن! اینجوری که نمیشه! باید خواهش کنی! باید التماسش کنی!"
خدا جون٬
راست می گن اینا؟
باید التماست کنم؟
باشه!التماست می کنم٬ به دست و پای نداشته ات می افتم٬خواهش می کنم...
من خیلی خسته ام! خیلی خیلی خیلی...
خودت کمکم کن!
کمکم کن!


سحر های سیاه و آغشته به صدای اذان و حال و هوای رمضان و مملو از ستاره های چشمک زن فقط منو یاد این می اندازه:
"باید اعتراف کنم:
من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام!
دزدانه! در چشمان ستارگان٬
نه تمامیشان!
تنها آنها که شبیه ترند.
شبیه تر به چشمان تو..."

یادش بخیر...
توام یادت میاد عزیزم؟!اون روزا هنوز دوستم داشتی و همه چیز برات مهم بود.خیلی مهم...


ربنا و قاروقور معده و لبهای تشنه و خشکی زده و چشمهای خسته و صدای اذان و عطر نماز و قداست لحظه ها و بوی نان و شیرینی خرما و آرامش بعد از افطار...
یک ماه تمرین خوب بودن و اگه شد خوب موندن!
تمرین رمضان!
از ته دل دعا کنیم برای هم که ارمغان بزرگش آرامشه...
التماس دعا...

 Arya || 3:16 PM



























آرشیو

ایمیل




* خواندنی ها *

بابک
سمن
سارا
زهرا
آدومید
ربل


::LOVING GAMBLE!::


This page is powered by Blogger. Isn't yours?